-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 13:50
حالا که کسی نمیخونه راحت ترم نمیدونم چمه دوباره برگشتم ، سیاه ، زخم روی دست . مال دوم دبیرستان . دوباره دیدم وقتی داشتم شارپ ابجکتز رو نگاه میکردم . یاد خودم افتادم . خیلی. آی نید سام وید. چون الکل به بدنم نمیسازه نمیتونم الکی بشم. سو فاک د لنگویج. کیپ یور فاکینگ ادوایس تو یورسلف ابوت بینگ فیک . اه ...
سانتیمانتال ؟
-
تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 12:10
به محض نوشتن وبلاگ اتفاقاتی می افته که دیگه نمیتونی ترکش کنی مثل سیگار. وبلاگ ترک نداره اگه معتاد به نوشتن باشی . نمیشه . میخوام برم بیرون و به این فکر کنم که الان اصن توی تهران نیستم توی یه شهر کوچیک تو اتریش وایستادم کنار خیابون و دارم چای می خورم خصوصن که آسمون گرفته بارون اومده و هوا خیلی اروپای...
ماشین زمان
-
تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 12:10
من هنوز 4 سال پیش توی وجودم مونده حتی توی بدنم ... لباسامو درمیارم خودمو تو آینه نگاه میکنم احساس میکنم همین الانه که زمان - برگرده عقب وقتی به صورتم خیره میشم خود یه پسر 23 ساله میبینم وقتی بدنمو نگاه
اون چیزی که نه میشه دید نه میشه شنید فقط میشه حس کرد
-
تاریخ: 1398/1/28 ساعت: 12:10
الان بازم میخوام برم سیگار بکشم ... حس عجیبی دارم من مطمئنم یه احساسی هست که هنوز دانشمندا پیداش نکردن نه غمه نه شادیه نه ترسه نه اضطرابه نه خشمه نه هیجانه یه چیز دیگه س جدی میگم لوس بازی درنمیارم که
اولین باری که اینو شنیدم میخواستم رو بدنم خالکوبیش کنم
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:28
باورم نمیشه میخوام این جمله رو اینجا بنویسم چون هرکسی منو بشناسه و این وبلاگو بخونه میفهمه کار منه ولی بی خیال دیگه چی میخواد بشه مگه؟ ازین دلتنگترم میشم ینی؟ Why do I fall in love with every woman I see that shows me the least bit of attention? (جمله از فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاکه)
wake up alice ...wake up
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 12:28
A part of me left behind the door which opened to this universe and it still calls me comeback hesam ... come back
اسم فیلمم هنوز پیدا نکردم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 15:20
چقد هیشکی از من خبر نداره ... خیلی عجیبه هیچوقت حس اینایی که صدهزارتا فالوعر و دوست و فلان دارن اینور و اونور نفهمیدم ... الان سرکار هی میخوام کار کنم دست و دلم به کار نمیره ... زنگ بزنم به تدووینگرم ببینم امروز کی باهاش قرار بزارم یا مثلن به صدابردارم ببینم صداها چی شد ... چقد تنهام چقد سوت و کورم ...
مریخ
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:37
شما دفترچه خاطرات دالی رو ندیدین وگرنه هرکاری میکردین تا یدونه عینشو بخرین کاری ندارم . فردا باید برم سر یه جلسه بزارین اینجوری فکر کنیم که دارم همه آدم ها رو از زندگیم توی این خاطره نویسی پاک میکنم همچنان داره she remembers پخش میشه ، از صبح تا حالا از صبح که نشستم پای این طر کوفتی و یه پله زدم تنگ...
De Profundis
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:37
نوشته جدیدمشغول نوشتن فیلمنامه م . اونور صدای تلوزیون بلنده . فکرم درگیره leftovers ه. موسیقی مکس ریخر . آلیس در سرزمین عجایب . شام تن ماهی . دلستر . اونورتر موسیقی شانس پل استر تکیه به گلدون کوچیکی که امروز توش گل کاشتم .اونورترش معماری غرب بانی مسعود . پشتشون کلی کتاب که هنوز نخوندم . دلم سیگار می...
حمایت از حقوق خیالبافان
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:37
وسوسه ی خواننده داشتن . با خودم قرار گذاشتم از هیچکسی توی این وبلاگ هیچ اسمی نیارم . تنها اسمی که اینجا واقعیه اسم خودمه . بذارین مثلا بگم خانوم بنفش میتونست الان خوانده ی این وبلاگ باشه . ولی بهش خبر ندادم که اصلن وبلاگی درست کردم . چون نمیدونستم باید خبر بدم یا نه اگه خبر بدم همچنان میتنم انقد راح...
خدا
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:37
اصن مساله این نیست که شما کجایین یا کی هستین دارین چکار میکنین یا حتی به خدا اعتقاد دارین یا نه ... موضوع اینه که این خدا اصن وجودش ربطی به فلسفه و منطق نداره ... این خدا وجدانیه ... خدایی که هست چون وجدانش میکنیم ... چون هست ... از توی اختلاط های فلسفی هیچوقت خدایی در نمیاد ... خدا مال اون وقتیه که...
فیلم ساختن در 21 سالگی
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:37
شما نمیدونین چی گذشت به من این دوهفته بعد از چهارروز بی خوابی و فیلمبرداری و یخ زدن و عرق ریختن و ناامیدی و اعصاب خوردی متوجه شدم یه سر از راش های مهم فیلم پاک شده کاری ندارم که چقد بهم ریختم و بعدش چکار کردم . دوشنبه هفته بعد دارم میرم ریشات بگیرم مجددا و هنوز صدابردار و گریمور اکی نشدن ماشین ندارم...